۹۵ فیلم ۲۰۰۹ ۹۵ فیلم ۲۰۰۹
بزرگترین آرشیو فیلم های ۲۰۰۹
اکشن,جنگی,ترسناک و ...
دهکده نیلوفر آبی
با بازی : سونگ ایل گوک  ، جومونگ
زیرنویس فارسی + 100 سریال کره ای
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 15 فروردین 1388

سلام به همه دوستان گلم

شرمنده مدتی نبودم

سال نو وعید باستانی رو به همه فرزندان کورش تبریک عرض میکنم

بزودی دوباره کارم رو شروع خواهم کرد

خیلی زود بر میگردم تا باز دلهاتون رو شاد کنم


جمعه 1 آذر 1387

سلام دوستان این مظالب رو اذر خانم فرستادن تو نظرات  

 


می خوام عکسمو بدم واست برای یادگــــاری
.
فقط یه شرط داره
.
اونم اینکه وقتی بهش نگاه می کنی , با چاقوی تـــــیـــــز پرتقال نخــــــوری !!
زلیخا موفق شد به یوزارسیف شماره بدهد.هیجکس تنها نیست,همراه اول
مجمع تشخیص مصلحت نظام پس از بررسى عملکرد دولت احمدی نژاد در این چهار سال مناسب دید که سرود جمهورى اسلامى به آهنگ پت و مت تغییر یابد
علی کردان بعد از استیضاح طی حکمی توسط رئیس جمهور به ریاست سازمان جـــــعل اسنـــــاد کشور منصـــوب شد.
موسسه (نشنال جغرافیک) در نقشه جدید منتشره بجای نام شهر" رشت "از واژه "پوتیفارآباد "استفاده کرد
فیلم جدید سینماهای ایران به کارگردانی کمال تبریزی:
همیشه پای یک زن در هوا هست
درخواست نهایی کردان از لاریجانی پس از استیضاح :
ها ای استیضاح که تو الان گفتی ای یعنی چه ؟
به تعدادی کارگر ساده جهت انجام امور اجرایی کشور نیازمندیم
علاقه مندان به دفتر ریاست جمهوری مراجعه نمایند..
ان صحنه ی یوسف که زنان دست بریدند
علت همه این بود که محمود احمدی نژاد رو ندیدند..
شورای تدوین کتب درسی دفاعیه دکتر کردان را جایگزین متن چوپان دروغگو کرد..
زلیخا گفته : من هفت تا در رو بستم تا کسی از وقایع باخبر نشه !
.
اما کتایون ریاحی جلوی دوربین آبروم رو برد

یکشنبه 10 شهریور 1387
Image and video hosting by TinyPic
جبر دینی جبر جغرافیائی!!!

شما جز کدام دسته هستید؟

بچه که به دنیا میاد یکی دوروزه بعد میدنش بغل یه بزرگتر تو گوشش شهادتین رو میخونه و به اصطلاح مسلمون میشه این بچه! حالا اگه این بچه توی ایران هم به دنیا اومده باشه میشه یک ایرانی مسلمون و تابعیت این کشور رو هم داره! این بچه نه با میل خودش مسلمون شده و شهادتین رو خونده و نه با میل خودش توی این کشور به دنیا اومده! به زبون ساده تر در ایرانی بودن و مسلمون بودن خوش هیچ نقشی نداره و جبرا ایرانی و مسلمون شده! چند سال که بگذره و دهن این بچه دیگه بوی شیر نده و شیردون سرش سفت بشه شاید دلش نخواد مسلمون باشه! شاید دلش نخواد ایرانی باشه!

اگر به ازادی انسان ها اعتقاد داریم این درست نیست که از این بچه توقع داشته باشیم چون بر اثر جبر جغرافیایی در ایران بدنیا اومده مجبوره وطن پرست و ایرانی باقی بمونه و چون شهادتین در گوشش خونده شده باید تا اخر عمرش مسلمون باشه!

اقا جان این بچه از ایران رفته مثلا گینه بیسائو و از اونجا خیلی خوشش اومده! دلش میخواد بگه من گینه ای هستم و تبعه اونجا بشه اونوخ باید بهش بگیم خاک بر سرت بی غیرته نامرد؟ باید بگیم ای وطن فروش پست فطرت؟ باید بگیم چون تو تخمت تو ایران کاشته شده و اینجا بدنیا اومدی تا اخر عمرت باید هی ایران ایران کنی و به کورش و داریوش و خشایارشا افتخار کنی؟ یا شاید ایین مسیحیت رو پسندید خواست مسیحی بشه باید بگیم اگه مسیحی بشی با ذوالفقار علی طرفی؟

اقا جان یکی به اجداد و نیاکانش مینازه و ایران پرست میشه و همه جا میگه من ایرانی ام و این تبعه ایران بودن رو با دنیا عوض نمیکنه؛ یکی هم دلش میخواد بره کانادا تبعه اونجا بشه و بجای اینکه بگه من کامرانم با لهجه کانادایی بگه من کَمرَن هستم! اقا یکی دلش میخواد زیر ابروش رو برداره! عشوه بیاد! غمیش بیاد! اواز بخونه! بی خدا بشه! یکی هم دلش میخواد ریش بذاره! گلاب بزنه بخودش زیارت نامه عاشورا بخونه! مسلمون دو اتیشه بشه! به من چه! به توچه! همه اینها ازادیهای فردی و شخصیه و اگه بخوایم گیر بدیم بهش هیچ فرقی با جمهوری اسلامی نداریم که به ریش و لباس و چکمه گیر میده! اقا جان مسلمون بودن و مسلمون موندن مهم نیست! ایرانی بودن و ایرانی موندن مهم نیست! مهم انسان بودن و انسان موندنه … همین

شنبه 8 تیر 1387

ناصر ملک‌مطیعی:‌ من تاریخ زنده‌ی سینمای ایران هستم

پیش از آن که ناصر ملک‌مطیعی را برای اولین بار از نزدیک ببینم، تصور می‌کردم او را می‌شناسم، فکر می‌کردم ناصر ملک‌مطیعی بازیگر بزرگی است که دوران او به سر رسیده، اما زمانی که او را از نزدیک دیدم، پویایی و تمایلش برای به روز بودن، تصویر جدیدی از ناصر ملک‌مطیعی در ذهن من ساخت. او همچنان می‌توانست قطبی در سینمای ‌امروز، علی‌رغم همه‌ی تغییراتش نسبت به سینمای فیلم‌فارسی باشد.
حاصل این گفت‌وگو، حسرتی است از غیبت او بر پرده نقره‌ای در طول سی سال:

Download it Here!

با نام خدا وتشکر از لطف هموطنان عزیزم و همه کسانی که من را به اینجا رساندند که فرصتی به من داده شود برای صحبت کردن، تشکر و سپاسگزاری می‌‌کنم.همیشه این حق‌شناسی و سپاسگزاری را داشته‌ام که لطف و محبت مردم همیشه شامل حال من بوده و خیال می‌کنم این یک گنجینه و پشتوانه بسیار گرانبهایی است که خداوند نصیب من کرده و من همیشه شاکر ِ بخت خودم هستم، امیدوارم که این شایستگی را داشته باشم که بتوانم ادای دین کنم و محبت مردم را جواب بدهم.

آقای ملک‌مطیعی، تفاوت سینمای قبل از انقلاب و بعد از آن را در چه می‌بینید؟

موقعی که ما در ایران شروع به کار کردیم، سینما تازه آغاز به کار کرده بود و خب یک عده‌‌ای شروع کردند که سینمایی به‌وجود بیاورند در ایران، هم‌پای سینمای پیشرفته‌ی دنیا. البته آن‌ها خیلی از ما جلوتر بودند، زودتر شروع کرده بودند. ما پشتوانه‌ای بدان معنا نداشتیم، نه دانش‌ آن را داشتیم، نه تکنیک و نه سرمایه‌اش را. فکر کرده بودند بالاخره شروع کنند با حمایت دولت و مردم و بعضی از اشخاص علاقمند و ثروتمند سنما را اداره کنند، اما متاسفانه بی‌پولی ونبودن سرمایه و نداشتن بازار، سینمای ما را آنطور که بایدو شاید وارد بازار کار نکرد. اشتباهات فوق‌العاده‌ای در کارمان داشتیم.


ناصر ملک‌مطیعی - عکس‌ از مینو صابری، زمانه

مثلا؟

از ترس این که خدایی ناکرده فیلم فروش نکند و سرمایه برنگردد، هول‌هولکی یک کارهایی انجام می‌دادند که بعضی وقت‌ها به ضرر فیلم تمام می‌شد. ولی هنوز گاهی اوقات که آدم فیلم‌های قدیمی را می‌بیند باز یک نکات دلچسب و دوست داشتنی‌ای دارد.

ولی سینما به هر حال به تنوع احتیاج دارد به رنگ و بوی خوب احتیاج دارد. سینما تکنیک خوب، فیلمنامه‌نویس، فیلمبردار و کارگردان می‌خواهد. دیگر آن‌طور نیست که آدم این چیزها را به کمک علاقه‌مندی، اشتیاق و شوق به وجود بیاورد.

در دنیای امروز سینما، علم است و خوشبختانه سینمای فعلی ما که از جوان‌‌ها و اشخاص علاقه‌مند و تحصیل‌کرده تشکیل شده کار را به جایی رساندند که فیلم‌های ما در فستیوال‌ها شرکت می‌کنند، بازار جهانی پیدا کرده و مورد تحسین قرار می‌گیرد. نتیجه‌ی این است که اشخاصی وارد کار شدند که به کار وارد هستند.

بین کارگردان‌ها و بازیگران سینمای فعلی، شما کار کدام‌یک را بیش‌تر می‌پسندید؟


از من نخواهید که من اسم ببرم که کی خوب است و کی بد! این کار منتقدان است و کسانی که در باره‌ی فیلم‌ها صحبت می‌کنند. به طور کلی اگر بخواهم خودم را مثال بزنم، با هر کارگردانی که کار کردم لابد پسندیدم‌اش که کار کردم، البته آدم با بعضی‌ها ارتباط بهتری برقرار می‌کند. ارتباط بین هنرپیشه و کارگردان یکی از عوامل مهم موفقیت فیلم است. الان هم عده‌ی زیادی هستند، کارگردان‌ها همه موفق و خوب هستند؛ دیگر اسم بردن از یک یک آنان کار مشکلی است.

الآن نحوه‌ی کار بسیار خوب است، آرزوی ما هم این است که اگر ما به هر حال در این بنا و ساختمان یک سنگی گذاشته‌ایم و سهمی داریم قابل قبول باشد و به پاس زحمات آن کسانی که شروع کردند - و متاسفانه عده‌ی زیادی از آن‌ها هم از دار دنیا رفتند و نیستند -ادای احترام کنیم، چون شروع کننده‌ها همیشه ضرر می‌کنند. چون اول کار است و باید تجربه کنند. خیلی ایراد بر آن‌ها نگیریم، اگر که کار سینما امروز این قدر پررنگ است، کار قدیمی‌ها را هم خیلی کم‌رنگ نشان ندهیم و برایشان ارزش و احترام قائل باشیم.

تیپ ناصر ملک‌مطیعی در فیلم‌فارسی برگرفته از شخص ناصر ملک‌مطیعی در عالم واقع بود، یا صرفا یک تیپ سینمایی بود که توسط تهیه‌کننده و کارگردان خلق شد؟

قیافه‌ی اشخاص، روحیات و فیزیک‌شان و همچنین صحبت کردن، نشست و برخاست‌شان نمودار خصوصیات اخلاقی‌شان هم مهم است. اساس کار روی همین جهات ظاهری اشخاص تعیین می‌شد. یعنی می‌دیدند که آدمی که قیافه مثبتی دارد و ریخت آدم بدجنسی ندارد، رل خوب به او می‌دادند. کسی که‌ یک رل بد بازی می‌کرد، کم‌کم تمام رل‌های بد را به او می‌دادند.

در فیلم اگر تجاوزی به زور و به دعوا و کتک کاری بود، می‌گفتند این به درد آن کار می‌خورد. استودیوها همه می‌دانستند که مثلا آقای فلانی متخصص این کار است. یا یک آدمی که می‌خواست احقاق حق بکند، زور دار، صادق و آدم درستی باشد، باز فکر می‌کردند این آدم کیه؟ می‌گفتند این آدم فلان شخص است و به درد این کار می‌خورد.

به هر حال این کاراکترها درست شد و کم‌کم اشخاصی که‌این نقش‌ها را بازی می‌کردند. چون من خودم گودمن بودم و آدم خوب و صادق را بازی می‌کردم که حق ضعیف را از قوی می‌گیرد. کم‌کم این حالت در من یک حالت ماندگار شد، یعنی اگر خودم هم می‌خواستم خدایی ناکرده نامردی کنم، نمی‌توانستم برای این که در تمام فیلم‌هایم رل یک مرد غیرتی و متعصبی را بازی می‌کردم که دست این و آن را می‌گیرد و از زمین بلند می‌کند. این بود که در زندگی عادی هم آدم کمی به‌ این حالت گرایش پیدا می‌کند.



صحنه‌ای از فیلم نقره داغ

کارگردان‌ها چقدر شما را در ارائه‌ی نقش‌تان آزاد می‌گذاشتند و یا به عبارتی شما چقدر کارگردان را در کار خودش آزاد می‌گذاشتید؟

موقعی که ما کار را شروع کردیم کسی تجربه‌ای در آن قسمت اختصاصی خودش بدان معنی نداشت، تنها کسانی که واقعا در کار خودشان تا حدودی وارد بودند فیلمبردارها بودند، چون این کارها تکنیک است. فیلمبرداری به هر حال یک کار فنی بود و باید یک تجربه‌ای داشته باشند و تبحری. چون یک پلان ساده‌ای که کی از کدام طرف وارد صحنه شود یا کسی خارج شود، خودش یک کار تکنیکی بود. یا پلان درشت، پلان عمومی گرفتن، پانارام کردن، دوربین را چرخاندن و...

ولی کارگردان‌ها اصولا آدم‌هایی بودند که‌ یک قصه‌ یا داستان داشتند یا ترانه‌سرا بودند یا شاعر. دستی در ادبیات داشتند و وقتی که قصه را می‌آوردند خودشان هم می‌آمدند کمک می‌کردند و کارگردانی می‌کردند. ولی بیش‌تر کار بر عهده فیلمبردار بود. منتهی بعضی از کارگردان‌ها در اثر کار کردن سه چهار فیلم، شاخص شده بودند و فیلم‌هاشان هم نتیجه داده بود.

اما راجع به هدایت هنرپیشه از طرف کارگردان، من چون از فیلم اولم شهرت و معروفیت پیدا کرده بودم، دیگر در یک سطحی بودم که کسی واقعا رویش نمی‌شد به من بگوید مثلا از آنجا کج راه رفتی، حالا راست راه برو، چون من عامل اصلی فروش فیلم بودم. من فکر می‌کنم این کار به ضرر فیلمسازی و سینما است. در تمام دنیا بزرگ‌ترین هنرمندان دنیا باید زیر نظر مستقیم کارگردان باشند و این یک اصل کلی است. متاسفانه در ایران این‌طور نبود، هنرپیشه‌ی اول فیلم اگر اسمش خیلی مهم بود، به او میدان می‌دادند و می‌گفتند هر کاری دلت می‌خواهد بکن.

چه بد! کاشکی آن زمان که من فیلم بازی می‌کردم در اوایل کار یک کسی بود که عیب و ایراد کار من را می‌گرفت و من می‌توانستم بهتر کارم را ارائه دهم، این واقعا مایه‌ی تاسف است.

ما عادت داشتیم ناصر ملک‌مطیعی را همیشه روی پرده نقره‌ای با نقش کلاه مخملی ببینیم، اما یک‌باره با یک هیبت «امیرکبیر» روی صفحه تلویزیون ظاهر شد و اتفاقا خوش درخشید. می‌خواهم بدانم وقتی که شما توانایی لازم را برای ایفای نقش‌های دیگر داشتید، چرا دیگر این اتفاق نیفتاد و همچنان کلاه مخملی باقی ماندید؟

نه! من کلاه مخملی باقی نماندم! امیرکبیر هم همان کلاه مخملی است! لباسش عوض شده، من میرزا آقاخان بازی نکردم که رئیس وزرای ناصرالدین شاه بود. من امیرکبیر بازی کردم که آدم صادق و وطن‌پرستی بوده، کلاه مخملی هم یک آدم گردن کلفتی بوده که همه توی محله به او احترام می‌گذاشتند.

در فیلم «خاطرخواه» من کت شلوار و کراوات داشتم، ولی وقتی توی گوش جاهل می‌زدم و می‌خورد به دیوار مردم تو سینما دست می‌زدند. در «غلام ژاندارم» تفنگ دستم بود، ولی شخصیت همان بود، یعنی آدم خوب بودن در لباس‌های مختلف.

من اگر رل بدی را بازی می‌کردم در یک لباسی آن‌ وقت آن برایم خطرناک بود. این لباس را هم همه‌ی هنرپیشه‌های ایران به تن کردند و این کلاه را هم سرشان گذاشته‌اند.



منظور من تیپ است...

بله! این تیپ را همه بازی کردند، چون این یک تیپ دوست داشتنی مردم بود، همین چند سال پیش هم تلویزیون یک سریال پخش کرد که دو نفراین لباس را تن کرده بودند. فوق‌العاده بودند. مردم هم خیلی خوششان آمد. این یک تیپ ملموس است در جامعه ما، سمبل است، مردم از این تیپ خاطره دارند. ممکن است که توی این قیافه و لباس آدم‌های بدی هم بودند ولی آنچه که در ذهن مردم هست یک آدمی بوده که از قدیم و ندیم توی محل مورد احترام جامعه بوده، می‌رفتند از او کمک می گرفتند از او حساب می‌بردند کسانی که در محل شلوغ می‌کردند از او حساب می‌بردند، این‌ها چیز هایی است که مورد احترام بوده.

من اسم نمی‌برم، اما تمام کسانی که در کار سینما بودند این لباس را پوشیده‌اند همه‌شان هم این کلاه را سرشان گذاشته‌اند، ولی این لباس به من بهتر می‌آمد. حالا دیگر من گناهی نداشتم، چون این لباس به من بهتر می‌آمده دلیلی ندارد که من کلاه مخملی باقی بمانم و رل‌های دیگرم تخطئه شود! در اواخر من گفتم دیگر این نقش را بازی نمی‌کنم واین لباس را نمی‌پوشم. تهیه کننده‌ای به من گفت تو فقط کلاه را سرت بگذار بیا صحنه اول فیلم بنشین کلاه را بگذار روی میز و دیگر هم سرت نگذار، یعنی به دو دقیقه هم راضی بود که من با کلاه وارد شوم.


این را هم بگویم که من خودم هم از این تیپ خوشم می‌آمد. وقتی توی این لباس می‌رفتم اصلا زندگی می‌کردم و واقعا لذت می‌بردم از این لباس و این ریخت خودم، به هرحال یادش به خیر.

دوبلور شما چه کسی بود؟

من از ابتدا خودم دوبلور خودم بودم. در برخی فیلم‌ها به جای اشخاص حرف می‌زدم و دوبله می‌کردم.

دستگاه فیلمبرداری در قدیم در ایران فقط یک آریفلکس بود فقط یک دستگاه سینه فون داشت در پارس فیلم که ‌این روی ریل حرکت می‌کرد و خیلی سنگین بود. آن دستگاه فیلم را با صدا می‌گرفت ما هم با صدا حرف می‌زدیم. فیلم «غفلت»، «افسون‌گر» صدای خودمان در قدیم است.

این صداها خدشه داشت برای همین دیگر کم‌کم بدون صدا برمی‌داشتند. بعد هم که تیم دوبله درست شد و یک عده‌ دوبلور دو روز یک فیلم را دوبله می‌کردند. خیلی قشنگ صداها را هم تقلید می‌کردند. منتهی چون من ژانرهای مختلف بازی کردم، مثل امیرکبیر، کلاه مخملی، غلام زاندارم، دهاتی، عروس دهکده و... این‌ها را آدم های مختلف حرف می‌زد. این اواخر بیش‌تر آقای جلیل‌وند جای من حرف می‌زد. آقای جلیل‌وند در فیلم «طوقی» هم جای من حرف زد، هم جای بهروز.

اولین دستمزد شما چقدر بود؟

پانصد تومان. برای فیلم «ولگرد»، ۵۰۰ تومان به من دادند. بعد که فیلم را دیدند و خوش‌شان آمد، هزار تومان دیگر هم دادند.


ناصر ملک‌مطیعی - عکس‌ از مینو صابری، زمانه

چه سالی؟

سال ۱۳۳۰. یعنی آن زمان ۱۵۰۰ تومان خیلی پول بود. من آن وقت بعد از دو سه تا فیلم یک اتومبیل خریدم سه هزار و دویست و پنجاه تومان، یک بیوک کروکی قرمز که در تهران نمونه بود، البته دست دوم. این چند روز پیش رفتم ماشین‌ام را بشویند، چهار هزار تومان گرفت.

بالاترین دستمزدی که گرفتید چقدر بود؟

بین صدوپنجاه تا دویست هزارتومان.

شما طی این سال‌ها دعوت به کار شده‌اید؟

کسی به ما نگفت کار نکنید که ما کار نکنیم که حالا دعوت‌مان کنند. ما از اول شرایط‌مان طوری بود که رفتیم کنار. اولا که سال‌های زیادی را ما فعالیت کرده بودیم و من دیگر خسته شده بودم، به‌خصوص این که‌ یک عده جوان‌‌ تازه‌کار آمده بودند و جویای نام. این‌ها به هر حال می‌خواستند یک سر و صدایی راه بیندازند. این‌ها نمی‌توانستند زیر اسم‌های معروف باشند. خیلی محترمانه بود که ما خودمان را کم‌کم کنار کشیدیم. وقتی هم کنار کشیدیم دیگر صحبت ما هم کم‌تر شد. این کار هم چیزی نیست که بگویم فقط من انجام می‌دهم و یا یکی دیگر. آدم‌های فوق‌العاده و علاقه‌مند هم زیاد هست.

یک عده دیگر از رفقای ما که با ما دست‌شان توی یک پیاله بود و با ما کار می‌کردند هم رفتند کار کردند. آغوش مسئولین هم باز بود، اینها را در آغوش گرفتند خیلی هم نوازش‌شان کردند. نسبت به کارشان علاقه‌مند بودند. کار دیگری هم نمی‌توانستند انجام دهند.

ما گفتیم برویم یک کارهای دیگری انجام بدهیم. من به‌خصوص دلم می‌خواست از خودم کار بکشم ببینم که چند مرده حلاجم. به هر حال اگر یک روز کار سینما نبود من کار دیگری می‌توانم بکنم یا نه. رفتم از خودم کار کشیدم. ناراضی هم نبودم بالاخره زندگی کردیم، اما دل، روح و فکرم پیش معشوقم است؛ سینما را من نمی‌توانم فراموش کنم. من از مدرسه بلند شدم آمدم تو سینما. این یک حالت درونی است برای من که گفتنش هم برای من ناراحت‌کننده است.

پس این فاصله‌ای که شما دارید حفظ می‌کنید، کمی هم درگیری با خودتان است. درسته؟
همه‌اش درگیری بوده. من سی سال از بهترین سال‌های زندگی‌ام را صرف یک کارهایی کردم که دوست نداشتم. به حکم سرنوشت و اجبار یا هر چیزی که اسمش را می‌گذارید، خودم را کنار کشیدم.

دیگر کسی هم باقی نمانده. از قدیمی‌ها دو سه نفر هستند مشغول به کار هستند، سه چهار تا هم از دار دنیا رفتند خدا رحمت‌شان کند و یادشان گرامی. ما هم یکی دوتا هستیم یکی آن‌ طرف دنیا یکی این طرف دنیا. دیگر این‌قدر ارزش تقلا و دویدن ندارد.

همه‌ی این‌ها (سینماگران فعلی) برای ما قابل احترام هستند به خصوص این جوانان امروز که در کار سینما فعال هستند. چقدر سینمای ایران گسترش پیدا کرده، دخترها‌ و پسرهای جوان‌ که در سینما فعال هستند. بسیار خوب است. در جشنواره‌ها هم اسم ایران برده می‌شود جایزه‌های خوب گرفتند از فستیوال‌های مختلف. آقای کیارستمی بر مسند قضاوت «کن» می‌نشیند. مجیدی، مخملباف، فرمان‌آرا، مهرجویی، تقوایی، افخمی و... هنرپیشه‌ها هم همین‌طور. آدم خوشحال می‌شود.

می‌دانید، من تاریخ زنده‌ی این سینما هستم و به این افتخار می‌کنم. من بدنه‌ی این سینما هستم. خاطرات من برایم افتخارآمیز است، برای این که ‌این مردم تا حالا نسبت به من این قدر محبت داشتند و ما را تا الان نگاه داشتند و فراموش نکردند. این چیزی است که روزی هزار بار به زمین می‌افتم و خدا را سپاس می‌گویم.

یک وقتی ما کار سینما می‌کردیم، من که ‌یک مرد ورزشکار بودم توی جامعه خیلی روی‌مان نمی‌شد بگوییم رفتیم تو کار فیلم، زن‌ها که هیچی! اصلا! از خانه که می‌آمدند دیگرنباید به خانه می‌رفتند، حالا ماشاالله همه‌ی خانواده‌ها با افتخار دل‌شان می‌خواهد دخترشان یا پسرشان توی فیلم بازی کنند و این نتیجه‌ی این است که سینمای ما یک سینمای آبرومند و پیشرفته‌ای شده. ما هم افتخار می‌کنیم به آن و امیدوار هستیم که روز به روز در حال پیشرفت باشد.

امیدوارم بچه‌هایی که در کار سینما موفق و مشهور می‌شوند، ظرفیت شهرت و معروفیت را داشته باشند، چون ظرفیت خیلی مهم است، خیلی! آدم بتواند آن نعمت‌هایی که خدا به او داده قدرش را بداند و حفظ کند، زیاده‌روی نکند پایش را از گلیم خودش درازتر نکند، فروتنی، تواضع یادش نرود. مردم خیلی با هوش هستند و همه چیز را خیلی خوب درک می‌کنند و می‌دانند دنبال کی راه بیفتند.

ممکن از شما خواهش کنم یک خاطره‌ی تلخ یا شیرین از دوره‌ی بازیگری‌تان برای‌مان بگویید؟

وقتی سن آدم بالا می‌رود، تو این دنیا زندگی برایش شیرین است، اما یاد گذشته و این خاطرات... می‌بیند بعضی‌ها رفتند و دیگر آن‌ها را نمی‌بیند یا این که دیگر فرصتی نیست، بعضی‌ها دارند می‌روند، خودمان داریم می‌رویم... بعضی وقت‌ها که فیلم‌های قدیمی را می‌بینم خیلی غصه می‌خورم. نگاه می‌کنم می‌بینم توی یک فیلم مثلا چهار پنج تای آن‌ها رفتند. خیلی متاسف و ناراحت می‌شوم و... به هر حال دلم می‌سوزد

جمعه 31 خرداد 1387

خداوند به دختران ما مهر نمی زند

شعبه یکم دادگاه شهرستان لیل (شهری در شمال فرانسه) به ابطال عقد ازدواج آقای (X) و خانم (Y) ـ هر دو مسلمان ـ رأی داد. دلیل: عدم بکارت عروس!

داماد ـ یک مهندس 32ساله ـ و عروس ـ دانشجوی 23ساله ـ شبانگاه هشتم ژوئیه 2006 پس از برگذاری جشن عروسی به حجلۀ زفاف رفتند. طبق سنت جاری در بین مسلمانان، و برخی کاتولیک‌های سنت‌گرا، پدر و مادر داماد خواب را بر چشمان خود حرام کرده بودند تا فرزندشان با دستمال خون‌آلود از حجله بیرون آید و فتح قلعۀ بیضا را بشارت دهد.

انتظاری بی‌حاصل. داماد با قیافۀ درهم از اتاق خارج شد و گفت «دختره باکره نیست»!

روز بعد، دادخواستی به‌وسیله یک وکیل از سوی مهندس (X) تسلیم دادگاه شد که تقاضا می‌کرد به‌دلیل عدم انطباق شروط اساسی با تعهدات ضمن عقد، ازدواج باطل اعلام شود.
دادگاه، به‌ ریاست یک خانم فرانسوی، پرونده را مورد رسیدگی قرار داد. درخواست ابطال ازدواج بر اساس ماده 180 قانون مدنی صورت گرفته بود و حکایت از آن داشت که زوجه، به‌هنگام عقد خود را باکره معرفی کرده و حال آن که باکره نبوده و در حجلۀ زفاف اعتراف کرده که قبلا با مردی رابطه داشته است.

از آنجا که زوج و زوجه، هر دو خواستار ابطال ازدواج بودند و ادامۀ زندگی زناشویی را با چنین پیش‌درآمدی سعادت‌آمیز نمی‌دانستند، دادگاه در سی و یکم اکتبر 2007 رأی به بطلان عقدنامه و جدایی زوجین داد.

تا اینجا، همه چیز در سکوت و سکون می‌گذشت. اما ناگهان قضیه به مطبوعات درز کرد و جنجال برانگیخت. جنجال را اظهار نظر خانم رشیدا داتی وزیر دادگستری فرانسه دامن زد.او گفت قاضی بر اساس مقررات قانون رأی داده و کار خلافی مرتکب نشده است.

از آنجا که در دموکراسی‌ها، احزاب و مطبوعات مانند شکارچیان در کمین نشسته‌اند و دنبال خبر داغ می‌گردند تا آن را به جدال سیاسی تبدیل کنند و وسیلۀ جنگ و دعوا قرار دهند، فریاد خشم احزاب و مطبوعات اپوزیسیون به آسمان برخاست که ای فغان، لائیسیته از بین رفت. حیثیت زن پایمال شد. برگشتیم به قرون وسطی. این دادگاه جمهوری لائیک فرانسه است یا محکمۀ انکیزیسیون؟!


"رشیدا داتی" وزیر دادگستری فرانسه

اصل و نسب خانم وزیر، که الجزایری تبار و مسلمان‌زاده است، بر قال و قیل معترضان افزود. او را به جانبداری از سنت‌های قومی و مذهبی متهم کردند.البته، کسانی از میان سیاستمداران و حقوقدانان به حمایت از رشیدا داتی برخاسته‌اند و نظر او را تأیید می‌کنند. آنها می‌گویند قضیه دو جنبه دارد. از جنبۀ خصوصی و خانوادگی، زن و مرد تشخیص داده‌اند که نمی‌توانند با هم زندگی کنند و چون درخواست طلاق تابع تشریفات طولانی است، راه آسانتر و کوتاهتر را برگزیده‌اند. (این راضی و آن راضی ـ گور پدر قاضی!) و اما از جنبۀ قضائی، ازدواج هم مثل یک معاملۀ دوجانبه است.

طرفین معامله باید صادقانه وارد گفت و گو شوند و اگر دروغ گفتند یا عیب مال را پنهان داشتند، این عمل تقلب و تزویر محسوب می‌شود و عقد ازدواج ـ که همانا یک قرارداد است ـ مُهر ابطال می‌خورد.اما کو گوش شنوا؟

خانم سگولن رویال کاندیدای ناکام در انتخابات ریاست جمهوری که هم‌اکنون درگیر رقابت با مسیو دُلانوئه شهردار پاریس بر سر رهبری حزب سوسیالیست و کاندیداتوری برای انتخابات آینده است، حکم صادره از دادگاه «لیل» را به‌عنوان قدمی به قهقرا و مغایر حیثیت و حقوق زن، محکوم می‌کند و حتی خانم «فاضله عمارا» وزیر مشاور در امور مربوط به سیاست شهری، آن را یک «فتوا» در ابطال اصل تساوی حقوق مرد و زن به‌شمار می‌آورد.

از طرفی، نیکلا سارکوزی رئیس جمهوری فرانسه هم که هنوز تنش از تیرهای ملامت در ماجرای جدا شدن از «سسیلیا» و پیوستن به «کارلا» زخمدار است، ناگزیر پایش به معرکه کشیده شد و از وزیر دادگستری خواست دربارۀ حکم دادگاه «لیل» تحقیق بیشتری بکند.

و بالاخره فشارها کارساز شد. هفتۀ گذشته «رشیدا داتی» سه قاضی را مأمور بازنگری در جزئیات پرونده و نقض حکم از سوی دادگاه تجدید نظر کرد.

و حالا حکایتی از ولایت خودمان:

قزوینی دختر خود را به شوهر داد. بامدادان شوهر به نزد وی آمد که فرزندت دختر نبود.
گفت پس می‌خواستی پسر باشد؟ گفت می‌خواهم بگویم که بیگانه با وی آمیخته است. گفت پس می‌خواستی من با وی آمیخته باشم؟ حوصلۀ شوهر تنگ شد. گفت مقصودم این است که «مُهر خدایی» نداشت. قزوینی گفت خدا به قبیلۀ ما اطمینان دارد و به دختران ما مُهر نمی‌زند!

منبع : خواندنی ها صدای ایران دموکراتیک

شنبه 25 خرداد 1387

سلام دوستان

یه سایت عالی پیدا کردم 

شما هم حتما ببینید

http://www.p30mob.com/forum/index.php

برنامه موبایل و کامپیوتر

عکسهای زیبا

موزیکهای جدید

بخشهای تاریخی و فرهنگی ایران قدیم

اخبار پزشکی و مقالات پزشکی

تحقیقات و مقالات دانشجویی

دانستنیها و سرگرمیها

اموزش زبان انگلیسی عربی فرانسه و اسپانیایی

و صدها برنامه دیگه

حتما بیاید ببینید

www.p30mob.com/forum

جمعه 24 خرداد 1387
البته روزیکه خبرگزاری فارس توقیف شد ما همینجا عرض کردیم که اینها افتاده اند به جان همدیگر و تا پس فردا مرقد را هم پلمب میکنند حالا بفرما ! اینهم آقای عباس پالیزدار که رفته در دانشگاه همدان و مفصلاً دست به افشاگری زده ارواح عمه اش !

آخ دیگه حالی به آدم میمونه ، نه والاّ !

 

ما نیز در همینجا در پاسخ به این عنصر خود فروخته و به جهت تجدید میثاق با بیعت آرمانها دست به افشاگری زده و اعلام میداریم که به پنج دلیل عباس پالیزدار دروغ میگوید :

  1. ایشان اعلام کرده اسبهای دختر آقای رفسنجانی روزی صد هزار تومان فقط هندوانه میخورند ! ما حساب نمودیم دیدیم اگر هندوانه را بگیریم کیلوئی ۵۰۰ تومان آنوقت یعنی اسبهای ایشان روزی ۲۰۰ کیلو هندوانه میخورند که دراینصورت بجای اسطبل باید یه تیکه به میخ مستراح ببندنشان و لذا پس کی ازشان سواری بگیرند زبان بسته ها را با این حجم هندوانه و کارکرد مثانه و کلیه و لول هنگ ؟! ضمن اینکه دختر ایشان اصلاً اسب سوار نمیشود بلکه فقط دم انتخابات که میشود دوچرخه سوار میشوند بعد هم پر و پاچه را از چادر می اندازند بیرون و با چکمه قرمز عکس میگیرند جوری که آدم وقتی بهش نگاه میکند یکجوریش میشود که ما الآن نمیتوانیم بگوئیم چونکه زشت است !
  2. درباره آیت الله یزدی گفته شده که کارخانه ۶۰۰ میلیاردی لاستیک دنا را ۱۰ میلیارد خریده بعد فقط  ۲ میلیاردش را داده و سهام کارخانه را در بورس فروخته ! خب اینکه کار جدیدی نیست ! دولت محترم که همین ۲ میلیارد را هم نمیدهد فقط میرود به زمین و زمان بدهکار میشود بعد که صدای طلبکارها درآمد بهشان سهام کارخانه میدهد بعد اگر باز هم صدای طلبکارها درآمد بخاطر بمبگذاری در شیراز می اندازدشان زندان ! درحالیکه آیت الله یزدی از دوران تصدی قوه قضائیه تا همین حالا برای زندان انداختن کسی اصلاً احتیاج به اینهمه ماجرا ندارد و خلائق را اول می اندازد زندان بعد فکر میکرد که برای چی انداخته زندان حالا چطور شده که کارخانه ۶۰۰ میلیاردی را ۲ میلیارد خریده اینهمه صدای رئیس جمهور محترم را درآورده ولی احمدی نژاد هنوز آزاد است و راست راست میگردد و برای خودش ایتالیا هم میرود به سلامتی ؟!
  3. پالیزدار درباره معلولیت پسر آقای امامی کاشانی از افتتاح موسسه توانبخشی رسیده به مالکیت معدن سنگ دهبید ! البته درباره معلولیت ، ایشان راست گفته چون این یک علت ژنتیکی دارد که در جمهوری اسلامی همیشه از پدر ارث میرسد به پسر و ما تحقیق کردیم دیدیم پسران آقای  رفسنجانی که ایشان درباره آنها هم افشاگری کرده همه شان یکجورائی عین پدر معلولند چون ریش درنمی آورند ! با این تفاصیل اگر بخاطر معلولیت قرار به افتتاح موسسه توانبخشی و مالکیت معدن سنگ بود پس ببخشید اونوقت این باغهای پسته و بانکهای سوئیس و متروی تهران و شرکت نفت آبجی خانم و سازمان بهینه سازی این وسط مال کی بود ؟! لابد مال پسر معلول امامی کاشانی !
  4. ایشان گفته اند ماجرای سقوط هواپیمای سردار کاظمی و آقای دادمان وزیر راه خاتمی عمدی بوده و ما البته بخاطر اینکه ایشان چشم بسته غیب گفته اند ازشان خیلی ممنونیم ولی نکته اینجاست که اگر راست میگوید پس چرا سقوط هواپیمای نامبردگان که در خط جمهوری اسلامی بودند عمدی بوده ولی سقوط هواپیمای خبرنگاران و ته دره رفتن اتوبوس دانشجوهای نخبه و چندتا ماجرای مشابه که هیچکدامشان در خط جمهوری اسلامی نبودند عمدی نبوده ؟! به گمانم ایشان در افشاگری یک کمی عجله داشته و جای ایندوتا را عوضی گرفته وگرنه اینکه اصلاً یه تیکه دروغ گفته باشد !
  5. اصلاً بگذار ببینم این آقای پالیزدار این اطلاعات را از کجا بدست آورده ؟! مگه در جمهوری اسلامی اینطوری نیست که دو خط راست و موازی هیچوقت همدیگر را قطع نمیکنند ولی اگر آقا بگه چرا میکنند ؟! قطع یعنی میکنند ! خب پر واضح است که الآن هم آقا گفته یکسری اطلاعات سوخته تو جوبی را بدهند به این بدبخت که برود به همه بگوید تا مردم به هیاهو بیفتند هم یک مدتی سرشان گرم بشود هم اینکه یک کمی سر و صدا دربیاید تا ببینند جدی ترین برخورد مردم چطوری است که الحمدلله مردم هم از ترس باسنشان (!) این حرفهای مفت و صد تا یه غاز را باور نمیکنند و به همدیگر میگویند : خب ... لبنان چی شد آخر ؟! قالیباف برای عمران و آبادی بیروت دوباره چقدر خرج کرده ؟! از این لاریجانی ریش قرمز چه خبر ؟! رهبری راستی یه چند وقته سر و صداش نیست چیه باز قراره یکی ترور بشه ؟!

نتیجه علمی : خدا رحمت کنه این عباس پالیزدار رو آخر عمری چه خریتی کرد که باورش شد اگه بیاد اینارو بگه کارخانه لاستیک رو میدن بهش ! خودکشی با واجبی خیلی دردناکه خدا صبر بده به خانواده اش !
نتیجه عاطفی : معلول نیازمند حمایت است نه کارخانه سنگ !
نتیجه فرهنگی : بابا هم بابای آقا مهدی و فائزه خانوم ! ما هم دلمون خوشه بابا داریم !
نتیجه مرتبط : از این به بعد خالی بندان در جهان صنعتگر نیستند کارخانه دارند !
نتیجه طبیعی : الآن هندوانه کیلوئی چنده راستی ؟! آخه میخوام یه اسب بخرم با این وضع بنزین !

منبع

جمعه 24 خرداد 1387

تصاویری از تصادفات عجیب و غریب

اقایان ثابت شد که تاکسی هایی که میگن مترو میرداماد میشه تا خود مترو هم رفت . اگه از پله برقی می ترسید حتمی دربست بگیرید .

کلنگ از اسمان افتاد و نشکست

اینجا هیچ حادثه رانندگی نیست فقط تعمیرگاه هست ولی ترو خدا ببین اون ماشین چه رنگی داره

باور کن به شوماخر بگیم یه همچین کاری بکنه نمیتونه خیلی حرفه ای بوده ها

این عکس رو دقیق ببین . دنده عقب گرفته بعد دقیق و قائم رفته تو تیر جلوی ریل

صدای فریاد راننده رو میشنوی ؟

این یکی واقعا نادر هست

چقدر به خدا گفتم وقتی داری غذا میخوری مواظب چنگالت باش ول نشه بخوره تو سر مردم؟

فرض کن حق هم با تو هست از کدوم طرف میری

این غضنفر بازی چیه ؟

اره جون خودت گاز بده در میاد

این غضنفر بازی ها چیه ؟ البته یه نظم خاصی داره به رنگ ماشین ها نگاه کن

متاسفانه برام خاطره تلخی هست . یکی از همین دست انداز های ساخت شهرداری و یک ماشین دیوانه و مرگ چهار سرنشین

بانوان

سقوط یک جرثقیل

پنجشنبه 23 خرداد 1387

چگونه به صورت کاملاً قانونی آدم بکشیم؟

همانطور که می‌دانیم در حال حاضر در قرن بیست و یکم میلادی و هزاره سوم پس از میلاد به سر می‌بریم! و از دوره انتقام خصوصی که افراد به میل و سلیقه خود برای دیگران مجازات تعیین کرده و اقدام به اجرای آن می‌نمودند قرنها گذشته است. امروزه در همه جای دنیا این اصل پذیرفته شده که هر گونه مجازات باید از طریق یک دادرسی عادلانه و توسط سیستم قضائی اعمال شود و اگر به افراد اجازه دهیم رأساً اقدام به احقاق حق نمایند دیگر سنگ روی سنگ بند نخواهد شد. اما هنوز افرادی هستند که واقعیات و ملزومات زندگی در دنیای معاصر را درک نکرده و به این حقایق واضح و مبرهن بی اعتنا هستند و دست بر قضا در این گوشه گربه مانند کره زمین ابزار قانونگذاری و حکمرانی نیز در اختیار چنین افرادی افتاده است. در اینجا نمونه‌هایی از مواد قانون مجازات اسلامی را ذکر میکنم که از طریق آن افراد می توانند به صورت خودسرانه و بدون ترس از قانون و تعقیب کیفری اقدام به قتل همنوعان خود کنند.


در قانون مجازات تمام مواردی که برای قتل قصاص ذکر شده مربوط به قتل مسلمانان است و قتل کافر تنها در موردی مستوجب قصاص است که به دست کافر دیگری باشد و در قوانین موضوعه ایران به تقلید از شرع به هر غیر مسلمانی کافر اطلاق می‌شود. نتیجه اینکه: کشتن غیر مسلمان توسط مسلمان قصاص ندارد.

هر چند در خصوص بحث قصاص و اعدام اختلاف نظر وجود دارد و برخی به طور کلی آن را نفی میکنند ولی از آنجا که در قوانین ایران کیفر اصلی قتل عمدی قصاص است، حذف آن در موارد خاص اینچنینی و مشابه به منزله صدور جواز قتل تلقی می‌شود.

ماده 630:
هر گاه مردی همسر خود را در حال زنا با مرد اجنبی مشاهده کند و علم به تمکین زن داشته باشد می‌تواند در همان حال آنان را به قتل برساند ...

جالب آنکه مطابق موازین فقهی و قانونی مجازات زنا برای افراد مجرد فقط شلاق است ولی این ماده قانونی به فرد اجازه داده بدون هیچگونه تحقیقی در خصوص مجرد یا متاهل بودن مرد اجنبی مذکور او را به قتل برساند!

ماده 220: پدر یا جد پدری که فرزند خود را بکشد قصاص نمی‌شود ...

مطابق این ماده هر پدری حق دارد فرزند خود را بدون هیچ دلیلی بکشد. به استناد همین ماده قانونی است که در استانهای جنوبی کشورمان دخترکان معصوم بسیاری به دلیل تفکرات جاهلانه پدران سنگدل خود در حال سلاخی شدن هستند.

ماده 222: هر گاه عاقل دیوانه‌ای را بکشد فصاص نمی‌شود...!


ماده 236: اگر کسی به قتل عمدی شخصی اقرار کند و پس از آن دیگری به قتل عمدی همان مقتول اقرار نماید، در صورتیکه اولی از اقرارش برگردد قصاص یا دیه از هر دو ساقط است ...!

مستند فقهی این ماده قانونی عجیب یک روایت ضعیف است که در بین فقها نیز طرفداری ندارد و معلوم نیست به چه دلیل تدوین کنندگان آن را در قانون آورده‌اند؟ به هر حال بر مبنای این ماده دو نفر میتوانند با هم به صورت پنهانی تبانی کرده و قتل را بر گردن گرفته و از مجازات بگریزند...

اما مورد بعدی شاهکار قانونگذاری نوین! محسوب میشود:

تبصره 2 ماده 295: در صورتیکه شخصی کسی را به اعتقاد قصاص یا به اعتقاد مهدورالدم بودن بکشد .... و بعداً معلوم گردد که مجنی علیه مورد قصاص یا مهدورالدم نبوده است قتل به منزله خطای شبیه عمد است و اگر ادعای خود را در مورد مهدورالدم بودن مقتول به اثبات برساند قصاص و دیه از او ساقط است.

مطابق این ماده شما میتوانید فردی را بکشید و در دادگاه ادعا کنید که کشتن او از نظر شرعی جایز بوده است. فرضاً بگوئید مرتکب لواط یا زنای محصنه یا اعمال دیگری شده که مستوجب قتل است. اگر این ادعا را ثابت کنید هیچگونه جزائی بر شما تحمیل نمی‌شود!! و چنانچه نتوانستید ادعا را ثابت کنید تنها محکوم به پرداخت دیه خواهید شد!!!!! و البته بر مبنای همین تبصره تاکنون قتلهای بسیاری در کشور رخ داده که مرتکبین آن بدون عقوبت رها شده‌اند از جمله قتلهای محفلی که چند سال پیش در کرمان رخ داد.

منبع : وبلاگ بر باد رفته

پنجشنبه 23 خرداد 1387

یکی خـــــراب ریـــشه      یکی خــــراب د یــشه

تـــو این هـــمه خرابی      تکلیف مون چی میشه؟

.........................................................................

یکی به جـای دستاش       پیــــنه رو پیشـونیشه

بدون کـــــــار وزحمت        جیباش پره همـــیشه

.........................................................................

یکی کـــوپن فروشه          یکی دعـــــــا نویسه

یکی توکــار گریه س         نونش توچشم خیسه

........................................................................

یه عدّه غـرق پول و          یـه عدّه آس و پاسن

یـــــه عدّه بی اراده          تو کــوچه ها پلاسن 

......................................................................

ریشه مـــــونــو سوزوندن        نمی دونیم چی هستیم

کاشکی می شد بفهمیم        کی بودیم و کی هستیم 

منبع: وبلاگ خلیل جوادی

   1      2      3      4      5    >>